سيد محمد باقر برقعى

3902

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خود را به چنين آب چو آتش مفروش آن آتش افروخته اندر دل آب * گفتم به خرد كه چيست ، گفتا خاموش كاين شعبده ترسا بچگان ساخته‌اند * كز خانهء ما و تو برآرند خروش بس خانه كه داده است اين آب به باد * بس دل كه گرفته است از اين آتش جوش بس مرد كه اين آب فروبرده به خاك * بس مغز كه اين باده تهى كرده ز هوش ويران كرده است كاخ آزادان ليك * آباد نموده دكّهء برده‌فروش زنهار گر آب زندگانى خواهى * خود را به چنين آب چو آتش مفروش گوى چوگان باز مىخواهم كه تا كوى تو بار ديگر آيم * بار تن بگذارم و اين بار با بار سر آيم من نه آنم كز تو بتوان رشتهء جانم بريدن * از درى گر رانىام ، باز از در ديگر درآيم ار بخوانى ، ور برانى ، گر بسوزى ، ور بسازى * گوى چوگان توام ، از پا درافتم ، با سر آيم